با ابراهیم حرف زدیم. اون دقیقا و کاملا دنبال social friends هست. من چی؟ هر چی هست قطعا در برابر ابراهیم این نیست. چون چیزی به اسم "دوست داشتن" و "احساس داشتن" در برابر ابراهیم برام فعال شده. پس نمیتونم باهاش یه دوست معمولی باشم.
خوب تا همین جا را فهمیدم و همین هم عالیه. درسته که درد داره ولی دونستن حقیقت همیشه بهترین راه برای زندگی سالم هست.
میرم باغ. البت کلی هم با مادر گرام بحث کردم که شهادتیه دارم میرم باغ :)))
خوبه که باغ هست. خوبه که دوستان هستن. وگرنه تلخی زندگی بدجور کامم را تلخ میکرد.
خدا رو شاکرم بابت دوستان عالی که دارم. واقعا مرسی.
برم و بیام از باغ بگم
به به
برچسب:
نویسنده: مهسا کاشانی